سيد على اكبر برقعى قمى

89

كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )

و معتقد است در ميدانى كه مرگ خندانست و كار شدائد به جائى كشيده كه جمعش را يكى پس از ديگرى مرگ پراكنده مينمايد بايد صبر كرد تا بيكى از دو مقصود رسيد يا نام بلند و يا مرگ كه آسايش دلير در آن است همچنانكه گفته است و خطة يضحك منها الردى * عسراء تبرى القوم برى القداح صبرت نفسى عند اهوالها * و قلت من هبواتها لا براح اما فتى نال العلى فاشتفى « 1 » او بطل ذاق الردي فاستراح تحصيل ملكه صبر هر چند كار آسانى نيست لكن كم صبران و بىقراران كمتر بدعوت عقل گوش فرا ميدهند تو گوئى در هنگام تصادف با مصيبتى عقل خود را بدرود گويند و در ميان امواج شدائد اندر افتند و البته در همچو وقتى كه پاى عقل در ميان نيست كار سختى بالاتر گيرد و بگفته شريف رضى هرگاه عقل يار صبر نباشد ضايعترين چيزها در انسان همان عقل است . روا نيست كه آدمى از نقشه مقدرات نادان باشد و روزگار دانا و با نادانى يقين است كه نتواند با روزگار دانا مقاومت كند همچون كسى كه كارى ترين حربه خود را بر زمين نهد و بدشمن تسليم كند همچنان كه گفته است : اذا لم يكن عقل الفتى عون صبره * فليس الى حسن الغزاء سبيل اذا جهل الاقدار و الدهر عاقل « 2 » فاضيع شيئى فى الرجال عقول

--> ( 1 ) خطه سخت و دشواريكه مرگ از آن خندان است و مردم را مانند چوب مىتراشد در پيش هولها و هراسهاى آن صبر و شكيب كردم و گفتم از ميان گرد و غبار آن پاى بيرون نبايد نهاد يا آنكه جوانمرد سربلند گردد و به منزلت بلند برسد و سينه خود را شفا بخشد و يا آنكه شجاع طعم مرگ را بچشد و بآسايش رسد ( 2 ) هرگاه عقل جوان يار صبر و شكيبش نباشد راهى به تسليت و دل آرامى ندارد وقتى جوان مرد بمقدرات جاهل بود و روزگار خردمند تباه‌ترين چيزها در آدمى خردها باشد